|
|
کوله بار عشق |
 |
|
یادش بخیر! شبهای برره که نگاه میکردیم کلی جو گیر میشدیم و ضرب همه شونو میگرفتیم. بخصوص داداشم که بعضی وقتها ضربهایی که میگرفت اصلا به سن و سالش نمیومد!! مثلا یادمه "لیلون" که همیشه دم از عشق و عاشقی میزد، هی عشقولانه بازی اش رو میزد تو سر این "شیرفرهاد" بدبخت که: "من این کوله بار عشقمو به کجا ببرم؟" و از این حرفا...!
این بار که "لیلون" دوباره این حرفو زد، داداشم یه خربزه رو که از خودش بزرگتر بود گذاشت رو کولش و گفت:
"اینم کوله بار عشق من!!"  |
|
|
|
|
|
| |
|
|
رستم و سهراب |
 |
|
داداشم میگه: - سر کلاس معلم داشت قصه "رستم و سهراب" رو تعریف میکرد. به اون قسمتش رسید که رستم بعد از کشتن سهراب، میفهمه که پسرش بوده. کلاس ساکت بود و معلم هم حسابی جو گیر شده و بغض تو گلوش گیر کرده بود. تو اون لحظه دوستم داشت یه چیز خنده داری واسم تعریف میکرد که من پقی زدم زیر خنده!! :)) معلم صدای خنده ام رو که شنید با عصبانیت رو به بچه ها گفت: - لابد اگه براتون جوک تعریف کنم گریه میکنین!! این دفعه همه کلاس زدن زیر خنده!! بهش گفتم: - معلم نباید از شما انتظار گریه داشته باشه! من دعا میکنم که هیچ وقت هیچ کس تو هیچ جا گریه نکنه!! :) محکم دستهای کوچکش رو بهم زد و گفت: - ایشالاااااااااااا! :)
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
آرواره ها |
 |
یه فیلم خارجی خیلی قدیمی بود به اسم "آرواره ها" که درباره کوسه ای بود که به مردم حمله می کرد و اونا رو می خورد. اون موقع این فیلم خیلی سر و صدا کرد و به عنوان یکی از ترسناک ترین فیلمهای دنیا شناخته شد. حتی یه جایی خونده بودم که از ترسشون مردم تا مدتها نمی رفتن دریا!!
ما هم داشتیم اون فیلم رو خونوادگی نگاه میکردیم. البته چیز زیادی یادم نیست. چون زبانش انگلیسی بود و دیگه این که اون موقع سنم کم بود و فکر کنم ۴،۵ سالم بیشتر نبود. همین طور که همگی پای فیلم میخکوب شده بودیم و با ترس و لرز نگاه میکردیم، یهو داداشم که اون موقع ۲،۳ سال داشت آروم آروم اومد رو به روی تلویزیون وایستاد و با دستش به صفحه تلویزیون دست می زد و به خانمی که مایو پوشیده بود می گفت:
- بلند شو. بلند شو برو شلوارتو بپوش!! |
|
|
|
|
|
| |
|
|
نمره |
 |
|
داداشم با لب و لوچه آویزون اومد پیشم:
- آبجی! ریاضی خیلی کم شدم.
- چند شدی؟
- ۱۳ !
خوب تو چشاش زل زدم ببینم راست میگه یا نه؟ وقتی دیدم چشاش حسابی مثل گربه چکمه پوش تو کارتون شرک شده لبخندی زدم و گفتم:
- اشکالی نداره! تازه اولشه... کم کم نمره هات بهتر میشه.
خلاصه شروع کردم به درد دل کردن:
- منم یادمه همسن تو بودم ریاضی ام خیلی بد بود... اولش ۱۲ و ۱۳ میشدم ولی بعد به مرور زمان بهتر میشدم. ۱۶ و ۱۷ اینا...
یهویی نیشاش باز شد و گفت:
- هه! من از ۱۵ نمره ۱۳ شدم! میرم به همه میگم همسن من بودی ریاضی ۱۳ شدی!!
و من این جوری شدم!!  |
|
|
|
|
|
| |
|
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 |
|
فلش مموری |
 |
|
داداشم باز هنوز مدرسه باز نشده، جو گیر شده بود:
- معلممون یه عالمه کار بهمون می ده. باید اونا رو تایپ کنم و با فلش تحویلش بدم.
دیروز که بالاخره تونست فلش مموری بخره، اومد پیش من گفت می خواد باهاش کار کنه و یاد بگیره!! 
بهش گفتم:
- خب با پاکتش که نمیتونی کار کنی. اول از تو پاکتش درآر 
از تو پاکت که درآورد درٍ فلش رو با تمام قدرت به یه جای نامعلوم پرتاب کرد!!
- دِ...! چرا درشو دور انداختی؟
- ولش کن...خودش بعدا یه روزی گم میشه!! 
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
فیلم |
 |
|
داشتم با برادرم فیلم "دختر ایرونی" رو نگاه میکردیم. به اون قسمتش رسید که داشتن یه لیست از اسم پسرهای دم بخت رو مینوشتن که موقع نوشتن یکی از اسمها، یکی از خانوما گفت:
- نه، نه، اون خیلی هیزه!!
داداشم خواست ضربشو بگیره گفت:
- نه، نه، اون خیلی لیزه...!
بهش گفتم:
- لیزه نه...هیزه!
- هیزه یعنی چی؟
- یعنی...چش چرونه...
-چش چرونه یعنی چی؟
نمیدونستم چطوری حالیش کنم. آخر سر گقتم:
-یعنی...خیلی زیاد به مردم نیگاه می کنه و زل میزنه... 
این دفعه چشاشو گرد کرد و گفت:
- چه جوری...این جوری؟؟! 
|
|
|
|
|
|
| |
|
چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 |
|
ریموت کنترل |
 |
داشتیم فوتبال نگاه می کردیم. ۱ - ۰ عقب بود و من و برادرم داشتیم حرص می خوردیم. یهو موقعیت گل پیش اومد و تا من و برادرم از جامون واسه هورا کشیدن بلند شدیم، تلویزیون قطع شد. ساکت شدیم و به هم دیگه نگاه کردیم. دستهای هر دومون خالی بود. به عقب که نگاه کردیم دیدیم خواهر زاده ام ریموت کنترل رو برداشته و داره باهاش بازی می کنه!!  |
|
|
|
|
|
| |
|
|
مُـد |
 |
|
چند وقت پیش تو برنامه شوک درباره مد صحبت می کرد. وقتی داشتن راجع به شلوارهای پاره پوره صحبت می کردن یادم اومد که یه روز با داداشم رفتیم تو آسانسور بعد یکی از طبقه ها یه پسر جوون یه عالمه لباسهای رنگ وارنگ و عجیب غریب با مارکهای مختلف و شلواره پاره پوره اومد داخل. من خودمو به اون راه زدم که یعنی ندیدمش که یهو داداشم زد زیر خنده و داد زد:
- آبجی نیگاش کن...شلوارش پاره است...!
نمی دونستم باید بخندم یا از خجالت آب بشم...  |
|
|
|
|
|
| |
|
جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 |
|
تاريخ |
 |
|
بعد از علوم، نوبت درس تاریخ بود. موقع سوال پرسیدن از داداشم، می دیدم چقدر از این که می بایست اسم تمام پادشاهان رو با سال حکومت و محل تولد و محل دفن و سال دفن و تعداد جنگ ها و... رو حفظ كنه گيج و کلافه است. وقتی رسیديم به بخش جمهوری اسلامی، گفت:
- خوب شد بالاخره تو این دوره به دنیا اومدم. اگه دیرتر به دنیا می اومدم، باید اسم پادشاه ها و سلسله های بیشتری رو حفظ می کردم!!
خنديدم و گفتم:
- کاملا موافقم!!  |
|
|
|
|
|
| |
|
|
یخچال |
 |
|
از داداشم پرسیدم:
- چی شد پس؟ علوم ازتون پرسید؟
کمی فکر کرد و یهو زد زیر خنده!!
- چی شده؟ نکنه دسته گل به آب دادی؟
- نه من آب ندادم، دوستم آب داد. آقا معلم هر چی راجع به موتور خنک کننده یخچال از دوستم می پرسید، بلد نبود، آخر سر معلممون عصبانی شد و گفت:
- حتما به در یخچالتون هم نگاه نکردی!
بعد دوستم جواب داد:
-آقا اجازه، درش سفیده!! |
|
|
|
|
|
| |