تبليغاتX
شيرين مثل عسل


شيرين مثل عسل

(تفکر مثبت همچون هواپیمایست که سریعا شما را به موفقیت می رساند.(مسعود صفایی



ساده رنگ

آسمان آبی تر

آب آبی تر

من در ایوانم

رعنا سر حوض

رخت می شوید رعنا

برگ ها می ریزد

مادرم صبحی می گفت: موسم دلگیری ست

من به او گفتم: ((زندگی سیبی ست

گاز باید زد با پوست))

زن همسایه در پنجره اش تو می بافد می خواند

من ((ودا)) می خوانم گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی مرغی ابری

آفتابی یکدست

سارها آمده اند

تازه لادن ها پیدا شده اند

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم:

((خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود))

می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم

مادرم می خندد

رعنا هم...

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 15:46 توسط آبجی| |

سلام

شاید شما هم مطلب بهترین لحظات زندگی رو از چارلی چاپلین خونده باشین. اگه نخوندین من اونو براتون می ذارم. بد نیست شما هم بخونین و کمی کیف کنین  در آخر هم من چند تا از خوش شانسی هایی که می تونه تو زندگی روزه مرگی مون اتفاق بیفته رو بهش اضافه کردم تا دیگه کمی بیشتر از کمی کیف کنین

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love

عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam

آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره



To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. .........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
(چارلی‌ چاپلین)

 و اما از خودم:

 فردا امتحان داری و یک کلمه هم نخوندی، درست زمانی که کتابو برمی داری و می خوای شروع کنی به خوندن، دوستت بهت زنگ می زنه میگه امتحان لغو شده!!

وقتی دیرت شده و می خوای بری کلاس یا سر کار در یک روز شلوغ، درست لحظه بیرون اومدنت از خونه یه تاکسی خالی به سمتت بیاد!

درست لحظه ای که به بازیگر مورد علاقه ات فکر می کنی اونو تو راه ببینی!

شارش موبایلت تموم شده و درست موقعی که که پر پرش کردی، طرف بهت زنگ می زنه

دیر سر کلاس برسی و همون روز استاد یادش رفته باشه اول ساعت حضور غیاب کنه

دوستت بعد از مدتها بیاد دیدنت و تورو غافلگیر کنه

و از همه مهمتر:

درست لحظه ای که فکر می کنی اگه این اتفاق می افتاد تمام مشکلاتت برطرف می شد اما این طور نشد، همون لحظه اتفاقی که ۱۰۰ برابر بهتر از چیزی که انتظار داشتی برات اتفاق بیفته!  

این جمله آخر رو هم از قول دوستم می نویسم:

بعضی وقتها خداوند برای رساندن خوشبختی زیاد به تو، تمام پنجره های خانه ات را می شکند

از یاد خدا غافل نباشیم

 پیشاپیش عید قربان مبارک

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2:48 توسط آبجی| |

 

I asked god to take away my habit
God said : no it is not for me to take away, but for you to give it up

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی


I asked god to make my handicapped child whole
God said : no, body is only temporary


از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
خدا فرمود : لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است


I asked god to give me happiness
God said : I give you blessings happiness is up to you


گفتم مرا خوشبخت کن
خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو


I asked god to make my spirit grow
God said : no, You must grow on your own but
i will prune you to make you fruitful

از او خواستم روحم را رشد دهد
خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی،
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی


I asked god for all things that i might enjoy life
God said : I will give you life, so that you may enjoy all things


از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام


I asked god to help me love others as much as he loves me
God said : Ahah, finally you have the ide


از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود : آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:8 توسط آبجی| |

با سلام

این شعر به عنوان شعر منتخب در سال ۲۰۰۵ انتخاب شده که شاعر اون یه بچه

آفریقایی ست.

This poem was nominated poem of 2005

.Written by an African kid, amazing thought:

 

"When I born, I Black, When I grow up, I Black,


When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,


When I sick, I Black, And when I die, I still black.

..
And you White fellow

,
When you born, you pink, When you grow up, you White,


When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,


When you scared, you yellow, When you sick, you Green,


And when you die, you Gray...


And you call me colored???........."

****

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،

وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...

و تو، آدم سفید،

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،

وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،

و وقتی می میری، خاکستری ای...

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:4 توسط آبجی| |

 

شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سكوت كند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی!
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد...

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ...
علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. 

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود .

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند . قران کریم می فرماید: نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند (سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.

عيد فطر مبارك

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:47 توسط آبجی| |

 

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و

بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی .

كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

رمضان کریم

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:51 توسط آبجی| |

فراموش کن آنچه را که نمی توانی به دست آوری و به دست آور آنچه را که نمی توانی فراموش کنی

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست ، سخت کار ما بود کز ما خدا برگشته است

لحظاتی را طی کردم تا به خوشبختی برسم ، اما وقتی رسیدم دیدم خوشبختی همان لحظات بود

به خدا نگویید مشکلاتم بزرگ است ، به مشکلات بگویید خدایم بزرگ است

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود

مهم نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی

خوشبختی داشتن «دوست داشتنی ها» نیست ، دوست داشتن «داشتنی ها» است

سعی نکن تو دنیا کسی باشی ، سعی کن دنیای کسی باشی

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:28 توسط آبجی| |

 

من نمیدونم چرا هر وقت اسم رنگ خاکستری میاد همه یاد بدبختیاشون می افتن . واقعا مگه خاکستری فقط رنگ غمه ؟ به نظر من که اینطور نیست . خاکستری به عقیده من رنگ وفاست . رنگ پاکی و درخشندگیه . لابد می پرسید چرا ؟ خب من جوابتون رو میدم .

همیشه موقعی که میخواییم فداکاری یک نفر رو مثال بزنیم میگیم خودش رو به آب و آتیش میزنه و یا سوخت تا خاکستر شد و یا از این قبیل جمله ها خب وقتی که یه نفر میسوزه تنها چیزی که ازش میمونه خاکسترشه و به همین دلیل میشه گفت که خاکستر جوهره وجود یک انسانه زمانی که خودش رو فدا میکنه . خاکستر باقیمانده یک ایثاره .آخرین چیزی که از یک عشق میمونه . به همین خاطر خاکستر مقدسه . خاکستر مثل خاطرات میمونه .تو زندگی ما انسانها اتفاقات بد و خوب زیاد هست و همیشه از اونا به آسونی یا به سختی میگذریم ولی تنها چیزی که توی ذهن ما میمونه خاطرات تلخ یا شیرینه . خاکستر هم خاطرات یک سوختنه . خاطره ای که هرگز فراموش نمیشه . خاطره سوختن یه مادر واسه فرزندش .

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:3 توسط آبجی| |

 

 پول از نگاه چارلی چاپلین

چارلی چاپلین: با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،رختخواب خرید ولی خواب نه،ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه،می توان کتاب خرید ولی دانش نه،دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه

 

چارلي چاپلين به دخترش


تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:6 توسط آبجی| |

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم ‏را دوستانم را ، زندگي ام را !

 به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي ‏ تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟

 و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي ‏ بيني؟

پاسخ دادم : بلي .

 فرمود : ‏هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذاي كافي دادم .

دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايي خيره كننده ‏ اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود  .‏من بامبوها را رها نكردم.

در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏ هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي ‏كه بامبو را قوي مي‏ ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي ‏كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود : آيا مي ‏ داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ‏ساختي . من در تمامي اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .

هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي ‏ كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي ‏ كني و قد مي ‏ كشي !
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم .
‏در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي ‏ كند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر كه بتواند .

                                                    ‏

<<گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه ‏بتواني>>

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:56 توسط آبجی| |


Design By : Night Skin